خرید بک لینک
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
برچسبها: داستان کوتاه , روستای , حاجی آباد , زبرخان , نیشابور

برچسب: دکتر,حسابی, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

در قدیم برای قمار بازی علاوه بر خانه هائی که در آن قمار راه می انداختند مکانهای مثل خرابه ها و پشت دروازه های شهر و روی پشت بام حمامها و جاهای کم رفت و آمد سفره هائی برای این کار گشوده میشد و گرداننده قمار را کاسه کوزه دار می گفتند کاسه کوزه سمبل این حرفه بشمار میرفت و غرض از کاسه ظرفی بود که از هر یک تومان بُرد , یک قران سهم گرداننده یا قمار خانه دار در آن انداخته میشد یعنی یک دهم مبلغ بُرد و کوز

برچسب: کاسه,کوزه, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند صاحب مغازه با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم. مغازه دار گفت نسیه نمیدهد: مشتری

برچسب: قدرت,کردن, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید...


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه
برچسبها: داستان کوتاه , روستای , حاجی آباد , زبرخان , نیشابور

برچسب: دانشجو,استاد, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون ح

برچسب: واقعی,مارمولک, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خور

برچسب: کوزه,خورده, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید: باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید: "باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند: "اینو

برچسب: مقام,ممنون, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اينطر

برچسب: ببخشیم,بگذریم, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد. و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : … اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق ا

برچسب: دزدیدن,جوانمردی, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند. مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت. جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی همه چیزو دیده ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی خواهر جانی گفت توی شستن ظ

برچسب: پنجره, نویسنده: اشکان مقدم تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:34

صفحه بندی